شمارش معکوس
انتظار.... انتظار....کلافه ام میکند
هر ثانیه اش انگار یک قرن میگذرد...
امان از دست این روزهای آخر
اینروزها حال و هوای همه مان عجیب و غریب است
حس هیحان... حس ترس...حس شادی...حس گریه...
همه و همه به هم آمیخته
حس غریبی دارم غیر قابل وصف... برای همه دعا میکنم
برای همه آنهایی که شایستگی تجربه کردنش را دارند اما..... نمیدانم حکمت است یا
مصلحت؟
همیشه اینجا ایست میشوم بی حرفی خودم را به " او " میسپارم...
می خواهم بدانی من با تو مادرم
با تو شکل گرفتم ماه به ماه ... لحظه به لحظه
بخاطرهمه چیز از تو متشکرم
بخاطر بودن و ماندنت... بخاطر حس قشنگی که برایمان به ارمغان آورده ای
بخاطر شوری که برانگیختی دخترکم جان شیرینم
من در سایه عشق تو آفتاب شدم
کسی که با آفتاب همسایه شد دنبال روشناییست
عزیزم نامت را دوست دارم:مهسای نازنینم
میخواهم چون نامت باشی عمیق و پر معنا
من در انتطار آمدن تو بیدار بیدارم
نه برای اینکه بیایی و تنهایی مرا پر کنی
نه برای ارضای حس مادرانگی ام
برای آنک می خواهم ریشه هایت را پیدا کنی
می خواهم جهانی نو بسازی
می خواهم تحولی شگرف و ناب باشی برای همه جهانیان!
آه امان از دست آرزوهای دور و درازم برای تو !
بگذریم...
و بگذاریم احساس حرف خودش را بزند
طبیعت راه خودش را برود
و تو خودت باشی
ومن مادرانگی ام را بکنم بی هیچ واهمه از متفاوت بودن...
خواب دیده ام دستهای من آشیانه تو میشود
قطره قطره قلب کوچکم آب و دانه تو می شود .



شمارش معکوس
