مهسامهسا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره
ماهانماهان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

مهسا قشنگترین بهانه زندگی

واکسن دو ماهگی

دختر ناز مامان دیروز دوماهگیش تموم شد و وارد سه ماهگی شد. دیروز من و بابایی مهسا رو بردیم مرکز بهداشت نزدیک خونه مون تا واکسن دو ماهگیشو بزنیم. عزیزم داره گریه میکنه بقیه شو بعدا میام می نویسم
25 اسفند 1391

بدون عنوان

اندر احوالات خانوم کوچولوی ما، عزیزدلم تازه  یه کم خوابش بهتر شده اولش تا بخوابه  یه چند ساعتی بی قراری میکنه ولی وقتی که خوابید یه دو سه ساعتی میخوابه بعدش  بیدار میشه شیرشو میخوره و دوباره میخوابه .دیروز یک ماه ونیمش تموم شد. عسلم دیگه مامانتو میشناسی ،سرتو به طرف صداها میچرخونی ، به رنگا علاقه داری  وقتی بغلت میکنیم همش نگاهت به دنبال تابلو های رو دیواره. نازت صد برابر شده   ماشالا چقدم بهت میاد و خریدار داره نازگلم وای قربون اون آغو آغو گفتن و خنده هات که که دل مامان وبابا رو اب میکنی. الانم که تو خواب ناز و داری خوابای خوشکل خوشکل و شیرین میبینی   عزیز دلم..یادت ن...
9 اسفند 1391

اینم عکس دخترم مهسا

          برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه.. تو زیباترین آرزوی منی ...
2 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام دختر گلم خوش اومدی به جمع صمیمی و گرم ما امروز یکی از مهمترین روزهای زندگی من بود چون ... الان که دارم این مطالب رو مینویسم تو و مامانی هنوز بیمارستان هستین و من بی صبرانه منتظرم که صبح بشه و بیام بیارمتون خونه انشاالله راستی مامانیت هم از دیشب تا حالا خیلی اذیت شده  قدر زحماتش رو بدونیااااااااا   ...
25 دی 1391

یک هفته دیگه ....

   دیگه چیزی نمونده که تو رو تو بغلم بگیرم کم کم دارم مادر میشم و یه فرشته کوچولو می یاد تو بغلم الهی مامانی فدات بشه هر روز صبح با لگد های کوچولوت منو از خواب بیدار میکنی و به من یاد اوری میکنی که با منی ...... مامان خیلی دوستت داره دخترم ایشالا این  هفته هم به زودی بگذره و تو گل دختر بیای تو بغل من تو دختر ناز مامانی هستی و من تموم سختی ها رو تحمل کردم تا تو بیای ، مواظب خودت باش مامانی بازم اینجوری به شکم مامان لگد بزن تا بدونم حالت خوبه و با منی ............ دوست دارم و مرسی که با اومدنت دوباره به زندگی منو بابایی روشنایی دادی
17 دی 1391

عزیز دلم

الان هشت ماهه که تو دل من هستی ویه ماه دیگه میای تو بغلم ... با همه سختی ها و مشکلاتی که کشیدم ولی حس خیلی قشنگیه که تو هستی و لحظه شماری می کنم که به دنیا بیای ... مخصوصا" که جدیدا" تکونهای شدید می خوری و مامانت رو خوشحال می کنی ... تازه با بابا هم دوست شدی و برای اون هم کلی شیطونی می کنی .... به هر حال امیدوارم تو با سلامتی کامل و تو یه شرایط خیلی خوب به دنیا بیای و زندگی مارو زیبا تر کنی .
27 آذر 1391

شمارش معکوس

  انتظار.... انتظار....کلافه ام میکند هر ثانیه اش انگار یک قرن میگذرد... امان از دست این روزهای آخر اینروزها حال و هوای همه مان عجیب و غریب است حس هیحان... حس ترس...حس شادی...حس گریه... همه و همه به هم آمیخته حس غریبی دارم غیر قابل وصف... برای همه دعا میکنم برای همه آنهایی که شایستگی تجربه کردنش را دارند اما..... نمیدانم حکمت است یا مصلحت؟ همیشه اینجا ایست میشوم بی حرفی خودم را به " او " میسپارم... می خواهم بدانی من با تو مادرم با تو شکل گرفتم ماه به ماه ... لحظه به لحظه بخاطرهمه چیز از تو متشکرم بخاطر بودن و ماندنت... بخاطر حس قشنگی که برایمان به ارمغان آورده ای بخاطر شوری ک...
26 آذر 1391

بدون عنوان

سلام  دختر خوشگلم ، خوبی مامانی؟ دیشب با بابایی رفتیم خرید و این چیزا رو واست گرفتیم. امیدوارم خوشت بیاد عزیز دلم.     ...
12 آذر 1391