مهسامهسا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه سن داره
ماهانماهان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

مهسا قشنگترین بهانه زندگی

ماه هشتم

روزا دارن پشت سر هم میگذرن و وعده دیدارمون روز به روز نزدیکتر میشه. انگار همین دیروز بود که جواب آزمایشم مثبت شد و تو مهمون دلم شدی.. .. اولین باری که صدای قلب نازت رو شنیدمو هیچ وقت فراموش نمیکنم بهترین صدایی که تو عمرم شنیدم. وقتی اولین بار تکوناتو تو دلم احساس کردم داشتم بال در میووردم!! روز به روز بزرگ شدنت رو تو دلم جشن میگیرم و بیشتر خدا جونمونو شکر میکنم.الانم که کمتر از دو ماه تا اومدنت باقی مونده دیگه و طاقت من و بابایی مهربونت داره تموم میشه.. خدای خوب و مهربونم خیلی دوست داریم مارو فراموش نکینا ...
2 آذر 1391

بدون عنوان

دختر گلم چند وقت پیش با بابایی رفتیم واست لباس خریدیم. وای که چقدر من عاشق خرید کردن واسه دختر گلم هستم.خیلی لذت بخشه. اینم عکس لباسایی که واست خریدیم. ...
28 آبان 1391

برای همسر مهربانم

 عزیز دلم... نمیدانم چطور باید از تو تشکر کنم،میدانم هیچوقت نمیتونم زحمات تو رو جبران کنم. جان دلم؛ بار زندگی را یک تنه در این ماهها به دوش کشیدی...بارها و بارها خستگی را در چشمانت دیدم ولی هیچوقت از زبانت نشنیدم . ممنونم که تحمل کردی.... باز هم کنارم باش وکنارم بمان.... میدانم اغاز سختیست ... اما من تمام لحظه های خوشبختی را مدیون توام ... بی تو ثانیه ای از دنیا رو نمیخام... زیباترین اغاز را با تو تجربه کردم، پس تا زیبا ترین پایان با من بمان ، عشق جاودانه ام .   ...
11 آبان 1391

شکوفه بهاری من

    تو یه روز قشنگ بهاری (٢٩اردیبهشت)بود که فهمیدم تو دلم جوونه زدی. باورش سخت بود. یه حس غریبی بود. خوشحالی، ترس ، نگرانی ، نمیدونم، خلاصه اش اینکه همه حس های دنیا یه جا اومد تو وجودم.نمیدونستم باید چه کار کنم. دست وپام رو گم کرده بودم . به بابایی گفتم. باورش نمیشد. من مطمئن بودم ولی باز هم دلشوره داشتم. صبح رفتیم آزمایش و جوابشو عصر گرفتیم. من مامان شده بودم.   ...
30 مهر 1391

دخترم

حدود سه ماه دیگر قدمهای کوچکت را به خانه پر مهرمان می گذاری تا از قبل هم خوشبخت تر شویم... هرچند این روزها خسته ام و دلگیر... ولی شیطنت های تو غبار ناله را از صورتم محو میکند و لحظاتی خطوط لبخند را بر چهره ام می نگارد... بی صبرانه انتظارت را میکشم، نمیدانم شانه هایم بار این موهبت بزرگ را می تواند کشید؟؟؟ نمیدانم حضورت در اندازه لیاقت من هست؟؟؟؟ از پروردگارم عاجزانه طلب میکنم سخاوتمندانه کاستی هایم را بپوشاند تا میزبان خوبی برای گوهر وجودت باشم...
23 مهر 1391

برای وجودت از پروردگارم سپاسگزارم

  دختر عزیزم، مهسای نازنینم امروز که برایت می نویسم تو به سرعت در وجودم رشد می کنی و بزرگ تر میشوی و قلب کوچکت به آرامی در وجود من می تپد... قلب کوچک و مهربان تو و قلب من هر دو در یک بدن آرام آرام می نوازند... گاه دلتنگ ات میشوم! گاه نگرانت! و گاهی دلم هوایت را میکند.... حرکاتت را، صدای ضربان های قلبت را و وجودت را دوست دارم... پروردگارا متشکرم ...
3 شهريور 1391